در مجالی که برايم باقی است باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم…

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی….

به خواندن ادامه دهید سپتامبر 13, 2010 at 5:10 ب.ظ. 2 دیدگاه

من می خواهم رئیس جمهور شوم!

ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه ی مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلن از خون نمی ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند. بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بلند بلند با اسمت جمله بسازد.» و ما تصمیم گرفتیم رییس جمهور شویم. این بود انشای من، خوش بود معلم من

ژوئیه 19, 2010 at 11:46 ق.ظ. بیان دیدگاه

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است! ـ
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان! ـ

ژوئیه 12, 2010 at 1:13 ب.ظ. بیان دیدگاه

زندگی بدون آزادی! هرگز!

زندگی بدون آزادی! هرگز
زندگی را نمی خواهم
زندگی درد است.
خارها را نمی خواهم
من همه دشتم، سبزم
من همه کوهم، استوارم.
نمی بخشم، نمی بخشم.
تو ای دریا، طوفان شو
تو ای کوه آتشفشان شو
این چه خشمی است؟
آتش خاموش چه سودی است؟
قطره بی دریا، چه سودی است؟
ابر بی گریه، رعد بی فریاد
آه، بغض ها را باید شکست
آری، در دل دنیا یکی تنها
شاید هم غریب اما با افکار
زندگی را نمی خواهد
زندگی چیست؟
این اسیر نفس آدمها
شاید اما روزی معنی اش را در اتاقک ذهنم یافتم
زندگی همسایه آزادی است.
آزادی چیست؟
محبوس در ذهنم، شاید او نیز اسیر مصلحت هایی است!

شعر نوشته دوست یکی از دوستان

http://www.shereno.com/file.php?id=71452

ژوئن 12, 2010 at 1:57 ب.ظ. 4 دیدگاه

اشک ناب

من نبودم غافل از آن اشک ناب *** مست بودم یا که من بودم به خواب

عشق بود و یار بود و هوس *** دل بود و دنیا بود و مرغ در قفس

قطره اشکی در دلم نعره کشید *** یاد یار و دلدار را شعله کشید

شعله وقتی جانم را به آتش می کشید *** آتشش جان جانان را به خاکسر کشید

یادم آمد عشق را سوختن است *** گاه خاک و گاه خاکستر شدن است

عاشق آن است که دلش نباشد غافل *** یاد یار و می و میخانه نباشد هرگز

شعر از خودم ثبت شده در پایگاه شاعران نو

ژوئن 8, 2010 at 1:08 ب.ظ. ۱ دیدگاه

بهترین نوشته‌ها زمانی خلق می‌شود که عاشق باشید!


گفت‌وگوی پاریس ریویو با ارنست همینگوی
نویسنده کتاب‌های «وداع با اسلحه» و «پیرمرد و دریا» اعتقاد دارد هر زمان مردم انسان را تنها بگذارند و مزاحمش نشوند، می‌توان نوشت، اما بهترین نوشته‌ها زمانی نوشته می‌شوند که نویسنده عاشق باشد.ارنست همینگوی در 21ژوئیه 1898در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینویز متولّد شد. پدرش «کلارنس» یک پزشک و مادرش «گریس» معلّم پیانو و آواز بود. پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال 1917برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامه ی استار مشغول به کار شد….

به خواندن ادامه دهید ژوئن 8, 2010 at 12:35 ق.ظ. بیان دیدگاه

کلیپ خنده دار ازدواج دانشجویی!

خنده دار ترین سمینار پیرامون ازدواج که در یکی از دانشگاه های آزاد برای دانشجویان انجام گرفته!

حتماً ببنید خیلی خنده داره!
http://www.2shared.com/video/ODgrItN4/2khtar_pesar000.html

ژوئن 5, 2010 at 5:53 ب.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


نوشته‌های تازه

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

برترین مطالب

  • هیچکدام

آمار

  • 9,918 نفر

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.