خدایا با من تماس بگیر…
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.

Add comment اکتبر 24, 2009
تو هم نویسنده باش !
1 comment آوریل 25, 2009
بر پشت بام های آزادی !

هنوز اتوبوس تندرو خیلی راه نرفته بود که مثل همیشه به میدان آزادی رسیدم، چمن های سبز که از دور دست چیده شدنشان را به دست افرادی به رخ می کشیدند، بازهم همان آدم های شهرستانی گرد میدان در پی کسب روزی و… انگار صدها و بلکه هزاران بار این نماد آزادی را دیده ام، ولی باز هم تازگی دارد، آدم را به یاد آن شعارهای جوانان می اندازد که علیرغم عدم حضورمان در آن دوران، از بس که از اول فرودین تا بهمن آن برنامه های، 22 بهمنی را دیده ایم ناخداگاه به یادش می افتیم : ای شاه خائن آواره گشته، کشتی جوانان ما…. نمی دانم چرا دیگر در ذهنم ریتم همیشگی خود را ندارد؟ و این اشعار هم گویی با سبک ساسی مانکن در ذهن ما قر و قاطی و بازسازی گشته است!
به یاد آن جوانانی افتادم که علیرغم سوء تغذیه خود بر بام های بلند ساختمان های آزادی می رفتند و همیشه از خود این سوال را می پرسیدم که آنها اولین نفری که بالارفته و دست بقیه را گرفته باید با پیمان ابدی نسبتی می داشته است و اینکه الان آنها کجا هستند و چه می کنند و اگر تا به امروز در قید حیات باشند حداقل می توانستند، جای خالی بدکار مملکت ما را تا حدودی پر نمایند!
با خود آهی می کشم و پیر مردی که کنار من نشسته است می گوید، جوان چه خبر ؟ می گویم : جانم حاجی ؟ می گوید: چه خبر؟ به خودم گفتم ای بابا شبکه خبر راه اندازی شد که 24 ساعت برای این آدمای عقده ای خبر پخش کنه ولی بازم کفاف طبع سرکششون رو نمیده!
پیرمرد می گوید: خدا پدر مادرشو بیامرزه ! خیلی جنم داره، فقط اونه که از پس همه چیز بر میاد! گفتم: تا جایی که خبر دارم طرف ما به غیر از چارشنبه سوری، شنبه سوری و … هم می گیرن، آخه صدای ترقه ترکوندن زیاد میاد! بهش می گم: حاجی هیچ چیز اون چیزی نیست که تو می بینی چون خیلی چیزها هست که باید برای چیز داشن چیز کرد!
پیرمرد کسی نبود که بشه قانعش کرد! فقط به این فکر کردم که حاجی هر کی رو که گفت باید شبیه سوپر من و یا نی نی من باشه، چون هم قدرت داره و هم همه رو موقع خطر نجات می ده و هم میتونه بی نهایت دشمن رو فقط با یه ضربه از پا در بیاره!
تو راه فقط به این فکر کردم که تعریف آزادی چیه ؟ و آیا اگه قرار با طبع سرکش ما آدم ها شلم شوربا بشه، اصلاً می توان تعریف کلی برای اجرای اون داشت یا خیر ؟ نمی دونم آزادی که گفته می شه چرا بی مهابا یاد پرنده ای می افتم داره پرواز می کنه البته مطمئن هستم که اگه بشه روزی از اون پرنده که امیدوارم اسمش کلاغ نباشه بپرسید میگه، آزادی یعنی پرواز در هوای پاک! بدون گرد و غبار و سرب و …. البته پرنده ها هم همچین بد نمی خوان ! اگه همچین چیزی به من بگن، یه کلام به جوجو می گم: نمی خوای؟ کوچ کن برو یه جایی که هواش تر و تمیز تر باشه، همینه که هست! ببینم جو جو خوبه بری فرنگ زنت سرت هوو بیاره و بچه هات معتاد بشن؟ آخه ارزش داره به خاطر یه نمه هوا زن و بچت و ناموس تو …. ناموس رو که می گم جو جو از پرنده بودنش و پر پرواز داشتنش خجالت زده میشه و میگه : آخه باده که خاک میاره … و آخرش هم به این نتیجه میرسه که میهن و تنها نذاریم، ایران و تنها نذاریم!
یادم افتاد که انگاری این یارو جوجو هه انگار با فریدون آسرایی نسبتی داشته و می گم عجب زمونه ای که پرنده ها شم MP3 گوش میدن، اونم با کیفیت 128!
به خودم که اومدم انگار توهم زده بودم هوا گرمه و در اتوبوس اکسیژن کمه و تا دلت بخاد منوکسید کربن، و عطر بوپایلر و onion و garlic! چند نفری در حال باد زدن خودشان هستند، و چند عمله آن طرف تر به دقت مشغول بررسی perspective بخش زنان می باشند!
چاره ای نیست لحظه ای به قوکی حسرت می خورم که حداقل دوران بچگی اش را در برکه ای گذارنده آن هم با آن اکسیژن خالص محلول در آب ولی نه اگر آن هم اکسیژن خالصی بود هرگز شش را به آبشش ترجیع نمیداد!
تلویزیون را باز می کنم نمی دانم چرا دیگر راز بقاء نمی دهد، همان داستان تکراری ولی جذاب قدرت ها، دعوای شیرها بر سر تصاحب شیر ماده با حضور یک کرکس!
کانال ها را یکی پس از یکی دیگر عوض می کنم، در حالی که سرویس پیامک های کشور به دلیل چیز قطع است ندای مجری نیز می آید که حاج آقای دهنوی الان پیامکی رسید، به بالای برنامه نگاه که می کنم، نوشته “زنده” گوشی های خود را یکی یکی برداشته و سرویس های مخابراتی را از برای یکدیگر چک می کنم و می گویم یا من دیوانه شده ام و یا برنامه زنده نیست و یا … به هر حال برنامه جالبی است، حاج دهنوی در پاسخ به آن دختر ترشیده که هیچ گاه خواستکاری نداشته می گوید که خودش را باید عرضه کند تا همگان او راببینند و آن بز علف تلخ شیرین خورش پیدا گردد و در نهایت توصیه می کند که کتاب چیز زندگی نوشته او را از کتابفروشی های معتبر تهیه نماید تا در دنیا و آخرت رستگار گردد!

دیگر به سختی می توان شبکه ها را عوض نمود چرا که برنامه های بی مسماء تلویزیون ما را وادار کرده تا هزاران بار شبکه ها را عوض کنیم ! ساعت 7:20 شده و به تماشای سریال primival می نشینیم ، چه جالب که دوباره دریچه ای به زمان باز شده است و انواع و اقسام موجودات درنده و چندش آور از آن بیرون می آیند و حمله می کنند و بی رحمانه مردم را می کشند و در نهایت توسط بازیگران نقش اول سریال نابود می گردند و 1 قسمت دیگر از این سریال به پایان می رسد.
در حالی که دکمه قرمز ریموت TV به خوبی کار نمی کند، به فکر خرید یکی دیگر می افتم و آن را به زور شصت مبارک off می کنم.
پانویس:
عطر بوپایلر: عطری خوش بو همانند مشک که از ناف آهو تهیه می شده با این تفاوت که این را از پاهای لرها می گیرند.
onion: پیاز
garlic: سیر البته از نوع تازه
perspective: منظره
Primival: دوران ما قبل تاریخ
1 comment آوریل 25, 2009
بر پشت بام های آزادی !

هنوز اتوبوس تندرو خیلی راه نرفته بود که مثل همیشه به میدان آزادی رسیدم، چمن های سبز که از دور دست چیده شدنشان را به دست افرادی به رخ می کشیدند، بازهم همان آدم های شهرستانی گرد میدان در پی کسب روزی و… انگار صدها و بلکه هزاران بار این نماد آزادی را دیده ام، ولی باز هم تازگی دارد، آدم را به یاد آن شعارهای جوانان می اندازد که علیرغم عدم حضورمان در آن دوران، از بس که از اول فرودین تا بهمن آن برنامه های، 22 بهمنی را دیده ایم ناخداگاه به یادش می افتیم : ای شاه خائن آواره گشته، کشتی جوانان ما…. نمی دانم چرا دیگر در ذهنم ریتم همیشگی خود را ندارد؟ و این اشعار هم گویی با سبک ساسی مانکن در ذهن ما قر و قاطی و بازسازی گشته است!
به یاد آن جوانانی افتادم که علیرغم سوء تغذیه خود بر بام های بلند ساختمان های آزادی می رفتند و همیشه از خود این سوال را می پرسیدم که آنها اولین نفری که بالارفته و دست بقیه را گرفته باید با پیمان ابدی نسبتی می داشته است و اینکه الان آنها کجا هستند و چه می کنند و اگر تا به امروز در قید حیات باشند حداقل می توانستند، جای خالی بدکار مملکت ما را تا حدودی پر نمایند!
با خود آهی می کشم و پیر مردی که کنار من نشسته است می گوید، جوان چه خبر ؟ می گویم : جانم حاجی ؟ می گوید: چه خبر؟ به خودم گفتم ای بابا شبکه خبر راه اندازی شد که 24 ساعت برای این آدمای عقده ای خبر پخش کنه ولی بازم کفاف طبع سرکششون رو نمیده!
پیرمرد می گوید: خدا پدر مادرشو بیامرزه ! خیلی جنم داره، فقط اونه که از پس همه چیز بر میاد! گفتم: تا جایی که خبر دارم طرف ما به غیر از چارشنبه سوری، شنبه سوری و … هم می گیرن، آخه صدای ترقه ترکوندن زیاد میاد! بهش می گم: حاجی هیچ چیز اون چیزی نیست که تو می بینی چون خیلی چیزها هست که باید برای چیز داشن چیز کرد!
پیرمرد کسی نبود که بشه قانعش کرد! فقط به این فکر کردم که حاجی هر کی رو که گفت باید شبیه سوپر من و یا نی نی من باشه، چون هم قدرت داره و هم همه رو موقع خطر نجات می ده و هم میتونه بی نهایت دشمن رو فقط با یه ضربه از پا در بیاره!
تو راه فقط به این فکر کردم که تعریف آزادی چیه ؟ و آیا اگه قرار با طبع سرکش ما آدم ها شلم شوربا بشه، اصلاً می توان تعریف کلی برای اجرای اون داشت یا خیر ؟ نمی دونم آزادی که گفته می شه چرا بی مهابا یاد پرنده ای می افتم داره پرواز می کنه البته مطمئن هستم که اگه بشه روزی از اون پرنده که امیدوارم اسمش کلاغ نباشه بپرسید میگه، آزادی یعنی پرواز در هوای پاک! بدون گرد و غبار و سرب و …. البته پرنده ها هم همچین بد نمی خوان ! اگه همچین چیزی به من بگن، یه کلام به جوجو می گم: نمی خوای؟ کوچ کن برو یه جایی که هواش تر و تمیز تر باشه، همینه که هست! ببینم جو جو خوبه بری فرنگ زنت سرت هوو بیاره و بچه هات معتاد بشن؟ آخه ارزش داره به خاطر یه نمه هوا زن و بچت و ناموس تو …. ناموس رو که می گم جو جو از پرنده بودنش و پر پرواز داشتنش خجالت زده میشه و میگه : آخه باده که خاک میاره … و آخرش هم به این نتیجه میرسه که میهن و تنها نذاریم، ایران و تنها نذاریم!
یادم افتاد که انگاری این یارو جوجو هه انگار با فریدون آسرایی نسبتی داشته و می گم عجب زمونه ای که پرنده ها شم MP3 گوش میدن، اونم با کیفیت 128!
به خودم که اومدم انگار توهم زده بودم هوا گرمه و در اتوبوس اکسیژن کمه و تا دلت بخاد منوکسید کربن، و عطر بوپایلر و onion و garlic! چند نفری در حال باد زدن خودشان هستند، و چند عمله آن طرف تر به دقت مشغول بررسی perspective بخش زنان می باشند!
چاره ای نیست لحظه ای به قوکی حسرت می خورم که حداقل دوران بچگی اش را در برکه ای گذارنده آن هم با آن اکسیژن خالص محلول در آب ولی نه اگر آن هم اکسیژن خالصی بود هرگز شش را به آبشش ترجیع نمیداد!
تلویزیون را باز می کنم نمی دانم چرا دیگر راز بقاء نمی دهد، همان داستان تکراری ولی جذاب قدرت ها، دعوای شیرها بر سر تصاحب شیر ماده با حضور یک کرکس!
کانال ها را یکی پس از یکی دیگر عوض می کنم، در حالی که سرویس پیامک های کشور به دلیل چیز قطع است ندای مجری نیز می آید که حاج آقای دهنوی الان پیامکی رسید، به بالای برنامه نگاه که می کنم، نوشته “زنده” گوشی های خود را یکی یکی برداشته و سرویس های مخابراتی را از برای یکدیگر چک می کنم و می گویم یا من دیوانه شده ام و یا برنامه زنده نیست و یا … به هر حال برنامه جالبی است، حاج دهنوی در پاسخ به آن دختر ترشیده که هیچ گاه خواستکاری نداشته می گوید که خودش را باید عرضه کند تا همگان او راببینند و آن بز علف تلخ شیرین خورش پیدا گردد و در نهایت توصیه می کند که کتاب چیز زندگی نوشته او را از کتابفروشی های معتبر تهیه نماید تا در دنیا و آخرت رستگار گردد!

دیگر به سختی می توان شبکه ها را عوض نمود چرا که برنامه های بی مسماء تلویزیون ما را وادار کرده تا هزاران بار شبکه ها را عوض کنیم ! ساعت 7:20 شده و به تماشای سریال primival می نشینیم ، چه جالب که دوباره دریچه ای به زمان باز شده است و انواع و اقسام موجودات درنده و چندش آور از آن بیرون می آیند و حمله می کنند و بی رحمانه مردم را می کشند و در نهایت توسط بازیگران نقش اول سریال نابود می گردند و 1 قسمت دیگر از این سریال به پایان می رسد.
در حالی که دکمه قرمز ریموت TV به خوبی کار نمی کند، به فکر خرید یکی دیگر می افتم و آن را به زور شصت مبارک off می کنم.
پانویس:
عطر بوپایلر: عطری خوش بو همانند مشک که از ناف آهو تهیه می شده با این تفاوت که این را از پاهای لرها می گیرند.
onion: پیاز
garlic: سیر البته از نوع تازه
perspective: منظره
Primival: دوران ما قبل تاریخ
Add comment آوریل 25, 2009
با خشونت هرگز!
«بچه ها لال شوید، بی ادب ها ساکت»
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم میگفتم: «بچه ها تنبل و بد اخلاقند ، دست کم میگیرند درس و مشق خود را ،
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاً تا بترسند از من و حسابی ببرند . .
. »
خط کشی آوردم در هوا چرخاندم
چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید
«مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید»
اولی کامل بود،خوب،دومی بد خط بود بر سرش داد زدم . سومی می لرزید ، خوب گیر
آوردم !
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود . . .
دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت
«تو کجایی بچه ؟ »
«بله آقا اینجا ! »
همچنان می لرزید
«پاک تنبل شده ای بچه ی بد ! »
«به خدا دفتر من گمشده آقا همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا »
«باز کن دستت را »
خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد
چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود
هق هقی کرد و سپس ساکت شد
همچنان می گریید ، مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله
ناگهان حمد الله در کنارم خم شد زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا شد
گفت : «آقا اینهاش پیدا شد ، دفتر مشق حسن !»
چون نگاهش کردم ، خوش خط و عالی بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
سرخی گونه ی او به کبودی گروید . . .
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دِگر سوی من می آیند
خجل و شرمزده ، دل نگران ، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گِله
ای ، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنها بودم
پدرش بعد سلام گفت : «لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما »
گفتمش :«چی شده آقا رحمان ؟ »
گفت : « دِ این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر میگشته به زمین افتاده ، بچه ی سر به
هوا ، یا که دعوا کرده ، قصّه ای ساخته است.
زیر ابرو و کنار چشمش متورّم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر ،با اجازه ، آقا ! ! »
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلّم بودم
لیک این کودک خُرد و کوچک این چنین درس بزرگی میداد ، بی کتاب و دفتر !
من چه کودک بود! او چه اندازه بزرگ!
به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم !
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من ار آن روز «معلّم» شده ام
بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق ، نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند تا حدود امکان
درس هم می خواندند
او به من یاد آورد این کلام از مولا (علی «ع») :
که به هنگامه ی خشم
نه به فکرم تصمیم ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم ؟
با محبّت شاید گرهی بگشایم
با خشونت هرگز!
با خشونت هرگز!
با خشونت هرگز!
Add comment آوریل 19, 2009
به سوی صدرا – بخش اول
بالاخره بعد از هزار زحمت و زور از خواب بیدار می شم، خوابم که می پره یادم می افته که همین چند دقیقه پیش بود که بیدار بودم و سر جمع حساب کنی یه 3 ، 4 ساعتی بیشتر استراحت نکردم، نمی دونم این وارونگی و آشفتگی رو باید سر چارز بابیج بندازم که بابای کامپیوتره یا بیل گیتس که زحمت ویندوز کشیده و یا جناب تیم برنزلی که تا نزدیک طلوع و غروب صبح باید پای اینترنتش بشینیم! خلاصه اگه مقصر اصلی هم نباشن این جد و آباد کامپیوتر خیلی هم به تقصیر نیستن! خلاصه بعد از برطرف کرد برخی از نیازهای مادی، راهی دانشگاه می شویم. زیاد طول نمی کشه که به BRT می رسم، چند نفری با غرور بلیط های 20 تومانی را در مخرن می اندازند، از اینکه از بین صدها نفر توانسته اند بر نفس سرکش خود فائق آیند و از امتحان الهی سربلند بر خود می بالند، ما هم پیش خود می گوییم، از وقتی که اتوبوس ها پولی شده اند، مردم هم بی شخصیت شده اند، بی خود نبود که می گفتند ارائه بلیط نشانه شخصیت شماست.

پس از چند دقیقه تندرو هایی به جایگاه می آیند، یا مریم مقدس راننده شبیه خانم معلم اول دبستانت نبود؟ چی راننده زن بود؟ عجب چیزهایی می بینی! تا 2 روز پیش خانم ها را پشت رل ماشین لباسشویی میدیدی و حالا پشت رل BRT عجب ! بعد می گن تو ایران آزادی نیست، پس با این حساب که تا چند روز آینده پیک موتوری خانم هم خواهیم دید! خوشبختانه خطوط BRT از سایرین جدا هست و احتمال درصد مرگت هم توسط این راننده پایین میاد پس زیاد نگران نباش! انقدر یواش رفت که تصمیم گرفتم بار دیگه علاوه بر دقت در انتخاب اتوبوس خلوت تر به جنسیت راننده هم دقت کنم. به میدان آزادی که رسیدیم میشه گفت 70 درصد اتوبوس تخلیه شد که بعداً می گم چرا ؟ اینقدر این اتوبوس سرد شده که تو رو یاد گوشت یخی می اندازه که با هزار زحمت و ترفند آشپز قرار امروز تو دانشگاه به عنوان چلوگوشت … به خوردت بدن! عجب دوره زمونه ای شده، فکرشو می کردی یه روزی قوطی نوشابه ها رو هم به صلابه بکشن اونم از اتوبوس های BRT ، پیش خودم میگم حداقل نوشابه های واقعی نذاشتن تا مردم حالشو ببرن ! روی ظرف رو که می خونم نوشته بدون الکل !
پایانه آزادی هم که داستان خودش رو داره پیاده نشدی که می بینی یکهــــــو 3 ، 4 تا راننده مرد با فلاکس چای برای خسته نباشید گفتن خانم و ارائه چای رایگان، به سمت خانم راننده در حال دویدن هستند، منو یاد راز بقاء شبکه 4 انداخت که این نرها برای بقای نسلشون و پیروزی پیش سایر رقبا چگونه به عرض اندام پیش ماده ها می پردازند.
عجب جمعیتی، پیش خودت شرط می بندی که کمه کمش 3000 نفری امروز گاو و گوسفنداشون رو فروختن و به امید پیدا کردن رمز پولدار شدن و یا وصلت با جومونگ و یا بانو سوسانو راهی تهران شدن و همین الان هم از کنارت در پایانه آزادی در حال عبور هستن!
یه مقدار که جلو تر می ری اتوبوس زرد رنگی می بینی که نوشته: صادقیه، مترو، کوهسار، شهران خوشحال می پری و سوار میشی که …..
این داستان ادامه دارد…
نظر یادتون نره!
3 comments مارس 9, 2009
رئیس جمهور باید لوتی باشد !

در حاشیه نامزدی انتخبات ریاست جمهوری با یکی از نامزدها همراه شدیم و با او گفتگوی را انجام دادیم حال بخوانید متن مصاحبه با او را:
لطفاًً خودتون رو معرفی کنید :
شهرام: سام ملک آبجی، چاکر شما شهرام شاپو ! (نوچه های شهرام شاپو: صدای پس زمینه: ای ول ای ول داش شهرام و ای ول!)
ببخشیید میزات تحصیلات؟
شهرام: عرضم به خدمت شما آبجی، دکترای غیرت و لوتی گری! البته افتخاری از طرف برو بچس!
ببخشید یعنی تا کلاس چند ؟
شهرام: آبجی گیر نده دیگه، شما هم جای ننه ما هستی فکر کن دوم راهنمایی !
ببخشید چند سالتونه ؟
شهرام: چی آبجی؟ حول و حوش 28 مجرد، آبجی شما هم مجردین؟ البته بنده قصد ازدواج هم دارم.
چی شد که نماینده ریاست جمهوری شدین ؟
عرض به خدمت شما باید مملکت رو از هرچی نامرد نالوتی زدود، این تهنا راهشه، آخه این پدسوخته های … که ناموسشون … که باید چند تا کف گرگی بهشون زد تا بفهمن مملکت صاحب داره این بوشم که میبینید سوکس شد همش کار برو بچش ما بود .
به این می گن دمورکاسی! بله آبجی!
شعار انتخاباتی شما :
لوتیگری، غیرت، سلطان غم مادر …
ممنون از این که با ما مصاحبه کردین …
خواهش می کنم آبجی نه گفتین مجردین یا نه اگه اجزه بدین با ننمون واسه امر خیر خدمت برسیم…
نویسنده مطالب طنز: شرمن
وبلاگ دانشگاه صدرا : http://sadrauni.wordpress.com
Add comment فوریه 20, 2009
پیمان ابدی، ابدی شد!

پيمان ابدی بدلكار سينما و تلويزيون ايران ساعت 17 عصر چهارشنبه در حين
فيلمبرداری يک فيلم بر اثر يک حادثه جان باخت.
اين بدلكار در حين عمليات
بدل كاری برای فيلم «چشمهای نامحسوس» در منطقه كن و سلقان تهران و بر اثر تصادف با
اتوبوس جان باخت.
در يكی از صحنههای اين فيلم، اتوبوسی در حال سقوط به
پرتگاه بوده است و ابدی بايد از آن خود را به بيرون پرتاب میكرده كه پس از پريدن
به زير اتوبوس میرود و اتوبوس آتش میگيرد.
اطلاعات دريافتی از پاسگاه كن
حاكی است كه پيكر وی كه در همان زمان تصادف فوت شده به سردخانه منتقل شده است.
فيلم تلويزيونی چشمهای نامحسوس به تهيه کنندگی علی اصغر صادقی و کارگردانی
محسن موسويان در حال فيلمبرداری است.
پيمان ابدی كه سالها در آلمان به
حرفه بدلكاری مشغول بود، برای آموزش گروهی حرفهای به ايران آمد. در كارنامه وی
بدلكاری سريال «هشدار برای كبری 11» ديده میشود.
Add comment فوریه 17, 2009
موضوع انشای من
م همیشه میگوید “این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند” البته من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید “در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند”
مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد… البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید “تو به خر گفتهای زکی”. ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u
این بود انشای من
Add comment فوریه 7, 2009
فیلمنامه سگی
پارکینگ سینمای پردیس ملت ، شب (پنج شنبه هفته قبل)
مثل همیشه وقتی از خیابان ولیعصر وارد نیایش میشوند
صفی از ماشین ها که معمولا آخرین آنها چراغ های فلاشر خود را روشن گذاشته محل
پارکینگ سینمای جدید پردیس ملت را نمایش میدهد . پت و مت هم به صف میپیوندند و پس
از پرداخت وجه ۲۰۰۰ تومانی در گوشه تاریکی ماشین را پارک میکنند و به سمت در ورودی
سینما روانه میشوند . از دور طراحی نسبتا نوین سینما را بررسی میکنند و به هم
میگویند چقدر جای یه همچین ساختمان هایی در تهران خالی است . با این که تنها شاید
یک قوس هلالی شکل در زیر ساختمان باشد اما واقعا در میان این همه ساختمان های
مستطیل شکل با گوشه های تیز و چشم خراش برای خود پادشاهی میکند همان طور که یک چشمی
در شهر کوران … بلیت فیلم “وقتی همه خوابیم” را تهیه میکنند . فیلمی از بهرام
بیضایی پس از مدت ها …دو پسر از نام فیلم اینگونه برداشت میکنند که از آن دسته از
فیلم های هنری است که موضوع فدای تکنیک های گاها خشک هنری میشود و دانشجویان هنر
تنها از آن لذت میبرند که اکثرشان هم معولا به خاطر فیلم نیست بلکه به خاطر آن است
که برای چیز هایی معمولی فلسفه بافی هایی کنند و دهان باز از فرط تعجب دیگران را
ببینند و لذت ببرند . و همیشه هم در پاسخ به این که چرا این نظر را دارند جواب
همیشگی را از آستین خود بیرون کشند و بگویند این یک حس است و برای درک آن باید دید
هنری داشت (ذاتی) و اینگونه باز هم خود را از دیگران متمایز کنند و لذت ببرند … بعد
از گذر این سخنان مابین پت و مت برای پر کردن زمان ۲ ساعته تا شروع فیلم با پیشنهاد
مت به سمت در ورودی پارک ملت میروند تا چیزی برای شام پیدا کنند …
پارک ملت ، همان شب
دو پسر در حال قدم زدن بودند که صدای
موسیقی توجه اشان را جلب کرد .
- موسیقی ؟؟؟ اصوات حرام آن هم از طریق بلندگو
های پارک ؟؟
- پسر فکر کنم همین یارو رقص آبه هست که میگفتن تو خاورمیانه تکه …
بریم ببینیم قالیباف چه کرده !!
- آره راس میگی
و راه خود را به سمت حوض
میانی پارک کج کردند … کم کم هاله هایی از نور و آب در آسمان پیدا میشد و صدا هم
قوی تر … وقتی رسیدند انبوه جمعیتی را دیدند که به تماشا ایستاده اند و برخی هم در
اطراف حوض با خانواده زیلو پهن کردند و قلیان میکشند …بعد از رسیدن پت و مت متفق
النظر بودند که تماشای این منظره واقعا مفرح بخش است و این هم چیزی است همانند
طراحی آن سینما … در سکوت مابین پخش دو موسیقی ، صدای عده ای دیگر به گوش میرسد و
به نوعی دیگر خود را متمایز میکنند : “دوباره ، دوباره” خب از کسانی که تنها
استادیوم آزادی محل تجمع شان بوده نباید گلایه داشت .این رفتارهای به اصطلاح
استادیومی را در کنسرت های ایرانیان در داخل و خارج هم میتوان دید . دو پسر راه خود
را به سمت درب ورودی پارک ادامه میدهند و عده ای را میبینند که دوان دوان به سمت
حوض میروند و حتی دختری که مادر سال خورده اش را به دنبال میکشد تا آهنگ بعدی را از
دست ندهد … چقدر مردم ایران ساده شاد میشوند و چقدر به آن محتاجند ، و چقدر این
رفتار شباهت دارد به حکایت مردم پادشاه خردمندی که گوزیدن را برای مردمش ممنوع کرد
، تا نهایت اعتراض مردمش گوزیدن در خفا باشد همانند موی بیرون داده شده دختران و
همانند گوش دادن به موسیقی و تماشای رقص نور به صورت دست جمعی در وسط پارکی در
تهران!!!!
پت و مت بعد از خوردن غذا در پیتزا قیفی روبروی درب
اصلی پارک به سرعت به سینما برمیگردند تا فیلم را از دست ندهند و شاید هم خوابیدن
در سینما را … (سالن ۳ ، ردیف ۲ ، صندلی ۸و۹) … به دلیل عدم وجود تابلو های راهنما
مدتی را در پله برقی های ساختمان بالا و پایین رفتند و حتی از یک نمایشگاه نقاشی هم
سر در آوردند … در هنگام نشستن هم متجه شدند که بر خلاف ظاهر زیبای ساختمان این
سالن اصلا استاندارد نیست و ردیف صندلی ها به شدت به هم چسبیده بودند طوری که نمیشد
پا را روی پای دیگر انداخت و یا برای رفع خستگی کمی دراز کرد … بعد از شروع فیلم
برخلاف انتظارشان فیلم به شدت گیرا بود و حتی خواب را از سرشان پراند ، فیلم برداری
ها فوق العاده بود طوری که پت و مت با دید به اصطلاح هنری کمشان هم زیبایی آن را
درک کردند … بازی فوق العاده مژده شمسایی و هدایت هاشمی ، فیلم نامه قوی آن ، به
تصویر کشیدن شرایط سینمای ایران به زیبایی ، شوک های به موقع در طول فیلم و همچنین
ادغام دو داستان در یک داستان که هر یک هم به تنهایی برای رفتن بر روی پرده جذابیت
کافی داشتند باعث شد که پت و مت این فیلم را به عنوان بهترین فیلم حال حاضر بر روی
پرده برگزینند .
در حالی که دود سیگاری که در جا سیگاری میسوزد بر روی صفحه مانیتور میخزد و
ناپدید میشود مت از صفحه notepad خود کپی میگیرد و در وبلاگ قرار میدهد و در این
فکر میرود که ادامه شب خود را چگونه بگذراند …
http://www.zendegisagi.com/
Add comment فوریه 5, 2009