نامه های جودی ابت به بابا لنگ دراز!
خواستم یک سلامی کرده باشم
باشه بابا سلام نمیکنم ؛ بای
ج.علیکم السلام
——————————————–
اینا همش تقصیر عوامل فتنه – امریکا و اسرائیل و منافقین هستش
دوستان فریب نخورید و اسیر فتنه نشید بیاد 22 بهمن راهپیمایی و گرنه سوسک میشیدا !!!!
هرکسی هم اعتراض کنه اون حراست جدیده(اطلاعاتیه) نسخشو میپیچه میده ببرنش کهریزک
اصلا چه معنی داره دانشجو تعیین تکلیف کنه ؟! شما باید هر واحدی و به هر اندازه میدن بردارید نتونستیدم حرف نزنید وگرنه معلوم میشه شما هم با سفارت آلمان رابطه داشتید !!! داشتید حالا ؟!
خلاصه قضیه رو شلوخ کنید میخولنتون!!!!!!!!!!
—————————————————
این هم خاطره یکی از دانشجویان در جبهه های جنگ:
سلام
ساعتها گذشت و کماکان در پشت سنگر مانده بودم همرزمان خود رو میدیم که پشت سنگر موس به دست در حال کلیک کردن هستن با خودم گفتم من می توانم !
بعد از عبور از خاکریز اول به منطقه ای رسیدم که چندین قسمت داشت سمت راست چند دکمه بود که نصف آنها دکور بود ! من فقط با دکمه امور ثبت نام کار داشتم پس با خلوص نیت و نذر ونیاز روی این منطقه کلیک کردم وای نه ! باز هم دکمه ای آزار دهنده
” لطفا منتظر بمانید” بیخیال شدم رفتم شام ، وقتی دوباره برگشتم با صحنه ای مواجه شدم که ساعت ها خوابش را میدیم بله درست حدس زدید دکمه های انتخاب واحد و ثبت نام از راه رسیده بودن به سرعت برق و باد روی ثبت نام کلیک کردم ، در این لحظه صحنه ای دیدم که سخت مرا حیران زده کرد ! فرم انتخاب واحد!
به سرعت برق و باد رفتم و هر درسی رو که تونستم برداشتم و در کوله پشتی ام گذاشتم و دستی برای دوستان پشت سنگر تکان دادم و در جهت غروب آفتاب از صحنه دور شدم…
————————————————-
خوش به حال اونایی که تونستن انتخاب واحد کنن. دست راستشون بر سر ما
ما که پدرمووووووووووون در اومد. آخرشم نشد. من 12 ساعت که پشت سیستم نشستم هنوز موفق نشدم. آخه اینم شد دانشگاه؟ ای خدااااااااااا
لطفا منتظر بمانید یعنی چقدر منتظر به مانیم؟ 12 ساعت؟
اگه دستم به این مسئولین صدرا برسه!!!!
————————————————
من از ساعت 11 امروز دارم خودمو خفه میکنم تا بیام تو سیدا و انتخاب واحد کنم.الان ساعت 23:53 هست و من هنوز موفق نشدم. از کی باید جواب بخوام؟ از این همه بی برنامگی و بی نظمی چه حسی دارید؟ اصلا دیگه ثبت نام این ترم برام مهم نیست . اعصابم رو بهم ریختید!
————————————————
ساعت 12 نصف شب است و هنوز ما انتخاب واحد نکردیم . به مغزهای متفکر آموزش تبریک میگم.
———————————————–
اینم شعار 22 بهمنی و مناسبتی هست:
بچه های عزیزم برید بخوابید بابا دیگه دیروقت ساعت 12:30 هست بیخیل انتخاب واحد.
ننگ ما , ننگ ما , صدرای الدنگ ما
———————————————–
دولت الکترونیک که میگن همینه ها . 1 انتخاب واحد فقط 9 ساعت طول می کشه . خجالت بکشید . آبروی دانشگاه بردید به خدا .
———————————————–
حضرت محمد (ص): عمل اندك همراه با دانش، بهتر از عمل بسیار همراه با نادانی است
بعضی ها بهتر اینه اصلا عمل نکنن…وگرنه …می بینید که محترمانه…
———————————————
در سال اصلاح الگوی مصرف بی ارزش ترین چیز زمان است .
——————————————–
ه جای اینکه پول دانشگاه ر بدید اسپری بخرید و رو دیوار شعار بنویسید . یکم پول خرج سایتتون کنید .
——————————————–
دانشجویان عزیز و با فهیم
عمو جوون بیا این شکلات بگیر عزیزم , با فهیمم
با فهیم
——————————————-
فقط می تونم بگم حالم از این اوضاع بهم می خوره
خاک بر سر
ج.حق دارید عصبانی شوید
ای کاش به حرف ها گوش می دادند
——————————————-
سلام
فرمودین خودتون رو معرفی کنید:
اسکل منفرد زاده هستم
20 ساله از تهران
موفق به کسب امتیاز پرت شدن از سایت گردیدم
تمام این هارو هم مدیون دعاهای مسئولین صدرا میدونم
انشاالله که نصیب شما هم بشه
——————————————
تا حالا که مشکل، خریداری ناز اساتید محترم برای تحویل نمره بود!!!
حالا باید ناز آموزشم برای ثبت نام خرید
مثل اینکه صدرا کمبود محبت داره!!!!
——————————————-
خوش به سعادتت که باز شده
ماله ما همونم باز نمیشه
دست راستت تو سر مسئولین بی کفایت
——————————————-
مال منم باز شد همین اروره object moved here ro میده
——————————————-
شما فقط بلدید پول بگیرید یه مشت آدم پول شناسید وگرنه الان این وضع سایت نبود عدم مراجعه ترمی دیگه چیه؟من نمرمو می خوام این حقمه آخه کی انتخاب واحد کنیم؟
——————————————-
سلام
جون مادرتون یه کم برای سایت و مسئولان سایت هزینه کنید بابا همین بچه های کامپیوتر رو بذارید سایت رو اداره کنن خیلی بهتر از این میشه
چه وضعشه آخه عدم مراجعه ترمی ؟ حداقل یه راهنما هم میذاشتید آدم بفهمه یعنی چی؟
ما که از این دانشگاه به زودی میریم ولی بدونید که اون دنیا یقه تک تک کسانی که جوانان مملکت رو به سخره گرفتن می گیرم
خوش باشید
—————————————
چرا شلوغ میکنید؟
چرا جو میدید به قضیه؟
البته یادم نبود ایرانی هستیم و ملت ایرانی عاشق خاله زنک بازی و موش دووندن و اذیت کردن هستند یه نمونش هم شما حیران که انشاال… خوب میشی شما هم دعا کن واسه خودت
احتمالا سایت داره برای انتخاب واحد آماده میشه و یا دارن نمرات درس های جدید رو وارد میکنن این جوری شده
———————————————-
دوستان برید بخوابید فردا روز سختی در پیش دارید .بخوابید شاید تو خواب یه انتخاب واحد بی دردسرو تو صدرا تجربه کنید. چه میشه کرد سرنوشت ما هم به دست یه عده آدم بی مسولیت بی وجدان افتاده (بجز آقای کریمی)که الانم راحت خوابیدن مثل وجدانشون!!!!! خدا صبرمون بده شب همتون بخیر هم سلولیهای رنج کشیدم.
——————————————-
بچه ها شلوغ نكنيد آقاي كريمي خوابه
1 comment فوریه 7, 2010
دانی که چیست صدرا؟
دانی که چیست صدرا… دانشگهی ست مشهور
در قلب شهر تهران… البتّه اندکی دور
هم غیر دولتی و… هم غیر انتفاعی
دیگر نبود القاب… بر سر درش خدایی
یک ترم باید اینجا… دنبال نمره بودن
از بهر نمره ی ده… استاد را ستودن
آن را که هست ماشین… استاد را رسانَد
وان یک ز راه دیگر… این درس بگذراند
بعضی خوشند و سرمست… با دلبران دربست
بعض دگر ندانند، … رسم زمانه این است
حال ات دهد در اینجا… برنامه کلاسی
بعد از گذشت یک ماه… در راهرو پلاسی
آموزشش چه گویم… باشد اتاق فرمان
از بهر یک گواهی… سیرت کنند از جان
وصف امور مالی… را هر کسی بداند
یا فیش یا تراول… یا از درت براند
جنب امور مالی… باشد امور فرهنگ
در حسرت مدیرش… بس گشته ایم دلتنگ
بینی بسی تو سیستم… در سایت کامپیوتر
حسرت به دل بمانی… بهر یاهو مسنجر
در سلفگاه سرویس… گر پا نهی تو یک گام
در خاطر تو افتد… دیکتاتوری صدام
کیفیت غذایش… مشهور خاص و عام است
با لقمه نخستین… کارت دگر تمام است
اسرار ملک صدرا… خواهی اگر بدانی
یک دوره ی دو ساله… باید که بگذرانی
یاسمنگولا – به نقل ازشماره6 نشریه انجمن علمی دانشجویان عمران
1 comment ژانویه 28, 2010
جنبش از نوع لیمویی در دانشگاه صدرا !
در دانشگاه ما اتفاقاتی می افتد که حیف است پیرامون آن مطلبی ننویسی! هر چند که دیگر تصمیم گرفته بودم فقط برای مطبوعات بنویسیم که ارزش نوشتن داشته باشد و فقط آنها را دیدم که به ارزش 4 پاره ها و اشعار خاکستری ما پی برده و برای پر شدن صفحاتشان دائم ابراز علاقه می کنند؛ ولی در کل وبلاگ نویسی صفایی دیگر دارد که نمی توان بی خیال آن شد.
چند وقت پیش یکی از دوستان در دانشگاه به ما گفت که وبلاگی راه اندازی شده و از ما پرسید که این وبلاگ هم ساخت و پرداخته شده ذهن ما است یا خیر؟ گفتم چطور، نکند محتوای… دارد؟ یعنی عقل ما اینقدر نم کشیده که …؟
خلاصه کنجکاو شدم و سرکی به وبلاگ مذکور کشیدم. مطالب موجود در وبلاگ آنقدر خنده دار و جذاب بود که ما را بر آن داشت تا پس از مدتها وبلاگ ننویسی، باز هم بازگردیم و و دست و پنجه را برای نوشتن 4 پاره های خود گرم نماییم، از نوشته ها معلوم بود که گویا آن شخص یا اشخاص تی وی زیاد نگاه کرده اند و از خانه پای منبر مناظره های آقایان قرار گرفته اند و فتیله آتش علاءالدین خود را چنان بالا برده اند که اگر آتش فشان هم بیاید آن را از آن خود می بینند!
وبلاگ آن ها ما را یاد حرف یکی از استاتید انداخت که اتفاقاً دستی بر وردنه نیز دارد و پیش تر توانسته با ورز دادن آن بر خمیر، خمیرهای بسیاری را به نان خوش خوراک و پوک تبدیل نماید! به ما غرولند می کرد که در سیاست دخالت نکنید و از آنجور حرف ها، به او گفتم این دانشجویان دانشگاه صدرا اهل هر چیزی هستند به غیر از سیاست! ادبیات نمایشی سیاسی را هم نمی دانند چه برسد به فعالیت سیاسی! نمی دانم شاید منظورش فعالیت و جنبش دود و دمی دانشجویان در قهوه خانه طاووس بوده ! که آن هم دانشجویان آمار در این نوع جنبش ها بسیار فعال هستند! 
جالب آن است که همان 1 نفری هم که قصد بر اندازی نرم دانشگاه صدرا و مدیریت آن را دارد، بر اندازی نرمش از نوع کف صابونی است! متاسفانه گویا وجود مقادیر بالای کافور در غذای دانشگاه صدرا باعث گردیده همان چند نفری هم اهل اعتراض مسالمت آمیز بودند، عملاً تغییر جنسیت داده و عطای تشکیلات اضافه شان را به لقایشان ببخشند! (منظورم انتخاب نام مستعار نسترن یک هست!)
حال بشنوید مطالب طنز ما را پیرامون اراجیف “نسترن یکم” نویسنده وبلاگ باشگاه دانشجویان دانشگاه صدرا !
توصیه می کنم قبل از خواندن مطالب زیر از دارا بودن 18+ سال سن کامل مطئن شده و همچنین اول وبلاگ ایشان را بخوانید و سپس مطالب زیر را تا به نکات کلیدی بنده پی ببرید!

توجه: پیشنهاد می کنم جهت درک مطالب فوق سنگین “نسترن یکم” در وبلاگش از کتاب کلیله و دمنه به عنوان رفرنس صفحه 50 بزم شیر و الاغ مراجعه کنید.
(مشاهده وبلاگ باشگاه دانشجویان دانشگاه صدرا)
نمای وبلاگ سبز است و معلوم است که جنبشی در پیش دارد آن هم از نوع لیمو ترشی!
نام نویسنده نسترن یکم است: گول نخورید این نام اصلی نویسنده نیست؛ نام کوچه ای است که نویسنده در آن زندگی می کند! اگر وبلاگ را پیگیری کنید پس از مدتی نویسنده وبلاگ، آدرس کامل و همچنین شماره تماسش را به شما خواهد داد! البته بصورت رمز شده !
نسترن یکم:اندکی صبر سحر نزدیک است.
من: خجالت هم خوب چیزیه بابا یه نمه کافور رو بگید بیشتر بریزند تو غذاتون با سحر خانوم چه کار دارید؟ بی حیا – احتمالاً سحر خانومی که گفتن انتقالی یا مهمان گرفته و قراره از ترم بعد همکلاسی ایشون بشه !!!! جالبه بعد از تغییر جنسیت هم طرف دست بردار نیست!
نسترن یکم:پایگاه دفاع از حقوق ، حقیقت و شخصیت دانشجویان دانشگاه صدرا
من: نسترن یکم لطف کنید از هر کدام نیم کیلو سوا کرده و آنگاه بریزید توی یک نایلون مشکی تا کسی نفهمیده و تموم نشده ببریم برای خانواده اگر ممکن است 1 کیلو گوجه فرنگی هم از محله ای که ریس جمهور می گفت بسیار ارزان است برایمان با پیک بفرستید!
نسترن یکم: منتظر باشید… بزودی نامه ای محرمانه برای دانشجویان عضو باشگاه رونمایی خواهد شد…
من: لطفا کنید از نامه فدایت شوم و یا ربات های ساخته شده دانشجویان صدرا هم پرده برداری کنید!
نسترن یکم: پیش بینی مهم باشگاه در مورد نتیجه نظر سنجی…
من: احتمالاً برنامه 90 را زیاد نگاه می کند و این بار شخصیت عادل فردوسی پور به خود گرفته است، پیشنهاد می کنیم به شرکنندگان یک دستگاه دهنی قلیان (ترجیحاً سبز رنگ) هدیه دهند (البته به قید قرعه)
نسترن یکم:نامه محرمانه و مهم به…
من: این هم رجوع شود به اعترافات حسین فردوست، نامه ساواکی های دانشگاه صدرا به محمدرضا پهلوی پیرامون رابطه … با خانوم ….
اشعار نسترن یکم:
بابا.. دست مریزاد…
بابا.. کلیک چپتان درد نکند…
بابا.. سبابه تان همیشه سیخ باشد…
بابا.. پیشی، موستان را نخورَد..
ما که زورمان به شما نرسید…
… ولی بدانید که از حالا…
من: این جملات رو هم چند بار خوندیم با دوستان نفهمیدیم منظورشون چی بوده ولی فکر کنیم از صنعت ادبی و آرایه استعاره استفاده کرده باشن و توسط اهل فن باید ترجمه شود!
نسترن یکم: فقط آقای… رییس محترم و اسبق دانشگاه صدرا بخواند…
من: ببخشید میتونی یه نامه بنویسی که فقط خودت بخونی
نسترن یکم: آمار بینندگان این بلاگ از مرز 1000 نفر گذر خواهد کرد.
من: چشم بسته غیب گفتی! ببخشید شما اسپانسر تبلیغاتی هم قبول می کنید؟ ما کارخانه… طعم دار داریم!
نسترن یکم:
شما راحت بخوابید…
ما بیدار هستیم…
من: احتمالاً یا طرف نگهبانه شب یا آتش نشانه، یا قصد بدی داره و … ما که از ترس چند شبی نخوابیدیم! فقط امیدواریم دزد نباشه !!!
نسترن یکم: دوستانی که شمارشون رو نداریم و دوست دارند که برای مواقع ضروری، بشه بهشون دست رسی داشت ، و در جریان امور قرار بگیرن ، لطف کنند شمارشون رو-ترجیحا موبایل- به صورت پیام قرار بدن، پیام ها به طور پیش فرض مخفی هستند و فقط در دست رس مسئولین اصلی باش گاه قرار دارند.
من: بابا شماره چند نفر رو می گیری؟ خجالت بکش دسترسی دیگه کدوم صیغه ای هست! البته شاید هم نیتش پاکه و سحر خانوم که نزدیک ایشون شده بوده آدرسش رو گم کرده و …، توجه: جهت خواندن پیام های پیش فرض باید توسط الگوریتم md5 قلبتان دیکد شود! ببخشید حالا که ما در جریان امور قرار گرفتیم کجا میتونیم همدیگر رو ملاقات کنیم؟؟؟ !!!!
نسترن یکم: در روز شنبه 19/10/88 در پی علت اختلال در شبکه اصلی میهن بلاگ ، وبلاگ باشگاه bdds.mihanblog.com به مدت چند ساعت قابل دسترس نبوده است. لذا دوستانی که شائبه هک کردن این بلاگ توسط عوامل دانشگاه را احساس نموده اند، اعلام می شود:باشگاه دانشجویان صدرا ، در زمینه موضوع ذکر شده ، دانشگاه و عوامل آن را استثنائاً مبری می داند.
من: طرف یه لحظه فکر کرده مدیر سایت توییتر هست! حداقل سایت مرکز آمار بود چه چیزی! اینقدر مطالب این آقا مهم بوده که حاج آقا اکبریان هزینه کردن و خواستن کل سرورهای میهن بلاگ رو دان کنند! (من از کلیه دانشجویان کامپیوتر بابت حرف ایشون معذرت می خوام! احتمالاً باز هم توهم زدن!) شاید هم دفعه بعد که یکی از تصاویر قالب سایت بارگذاری نشه! خبر حملات DDOS رو از طرف حزب الله بدن!
نسترن یکم: طی روزهای امتحانات، تنها اخباری که ندانستن آن بر آینده دانشجو، لطمه وارد خواهد کرد را، پیش رویتان مشاهده خواهید نمود.
بدیهی است که آمار بازدیدکنندگاه وب بلاگ باشگاه در این روزها رو به کاهش بگذارد.
ولی اطمینان خاطر داشته باشید که پس از پایان امتحانات، هر شجره خبیثه ای که در سر راه رسیدن دانشجویان به حقوق خود باشد را به کمک یکدیگر نابود خواهیم کرد.
من: ببخشید شما برای از بین بردن حضرات موذی از چه حشره کشی استفاده می کنید؟
در پایان به شخصیت با نفوذ و کلیدی دانشگاه “نسترن یکم” تمنا می کنیم به جای پر کردن بخش نظرات وبلاگ و پیکار با ما مطالب طنز ما را دوستانه مطالب را پذیرا باشند و تمام انرژی خود را برای از دفع آفات اهریمنان به کار گیرند.
خیلی ناراحت نشید وقتی دانشگاهمون اون باشه، از باشگاه دانشجوهاش هم انتظار بیشتری نمیشه داشت!
و من الله توفیق، سلام ما را هم به آقا برسانید! (خودتون تاریخ بزنید)
Add comment ژانویه 26, 2010
خدایا با من تماس بگیر…
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
2 comments اکتبر 24, 2009
تو هم نویسنده باش !
1 comment آوریل 25, 2009
بر پشت بام های آزادی !

هنوز اتوبوس تندرو خیلی راه نرفته بود که مثل همیشه به میدان آزادی رسیدم، چمن های سبز که از دور دست چیده شدنشان را به دست افرادی به رخ می کشیدند، بازهم همان آدم های شهرستانی گرد میدان در پی کسب روزی و… انگار صدها و بلکه هزاران بار این نماد آزادی را دیده ام، ولی باز هم تازگی دارد، آدم را به یاد آن شعارهای جوانان می اندازد که علیرغم عدم حضورمان در آن دوران، از بس که از اول فرودین تا بهمن آن برنامه های، 22 بهمنی را دیده ایم ناخداگاه به یادش می افتیم : ای شاه خائن آواره گشته، کشتی جوانان ما…. نمی دانم چرا دیگر در ذهنم ریتم همیشگی خود را ندارد؟ و این اشعار هم گویی با سبک ساسی مانکن در ذهن ما قر و قاطی و بازسازی گشته است!
به یاد آن جوانانی افتادم که علیرغم سوء تغذیه خود بر بام های بلند ساختمان های آزادی می رفتند و همیشه از خود این سوال را می پرسیدم که آنها اولین نفری که بالارفته و دست بقیه را گرفته باید با پیمان ابدی نسبتی می داشته است و اینکه الان آنها کجا هستند و چه می کنند و اگر تا به امروز در قید حیات باشند حداقل می توانستند، جای خالی بدکار مملکت ما را تا حدودی پر نمایند!
با خود آهی می کشم و پیر مردی که کنار من نشسته است می گوید، جوان چه خبر ؟ می گویم : جانم حاجی ؟ می گوید: چه خبر؟ به خودم گفتم ای بابا شبکه خبر راه اندازی شد که 24 ساعت برای این آدمای عقده ای خبر پخش کنه ولی بازم کفاف طبع سرکششون رو نمیده!
پیرمرد می گوید: خدا پدر مادرشو بیامرزه ! خیلی جنم داره، فقط اونه که از پس همه چیز بر میاد! گفتم: تا جایی که خبر دارم طرف ما به غیر از چارشنبه سوری، شنبه سوری و … هم می گیرن، آخه صدای ترقه ترکوندن زیاد میاد! بهش می گم: حاجی هیچ چیز اون چیزی نیست که تو می بینی چون خیلی چیزها هست که باید برای چیز داشن چیز کرد!
پیرمرد کسی نبود که بشه قانعش کرد! فقط به این فکر کردم که حاجی هر کی رو که گفت باید شبیه سوپر من و یا نی نی من باشه، چون هم قدرت داره و هم همه رو موقع خطر نجات می ده و هم میتونه بی نهایت دشمن رو فقط با یه ضربه از پا در بیاره!
تو راه فقط به این فکر کردم که تعریف آزادی چیه ؟ و آیا اگه قرار با طبع سرکش ما آدم ها شلم شوربا بشه، اصلاً می توان تعریف کلی برای اجرای اون داشت یا خیر ؟ نمی دونم آزادی که گفته می شه چرا بی مهابا یاد پرنده ای می افتم داره پرواز می کنه البته مطمئن هستم که اگه بشه روزی از اون پرنده که امیدوارم اسمش کلاغ نباشه بپرسید میگه، آزادی یعنی پرواز در هوای پاک! بدون گرد و غبار و سرب و …. البته پرنده ها هم همچین بد نمی خوان ! اگه همچین چیزی به من بگن، یه کلام به جوجو می گم: نمی خوای؟ کوچ کن برو یه جایی که هواش تر و تمیز تر باشه، همینه که هست! ببینم جو جو خوبه بری فرنگ زنت سرت هوو بیاره و بچه هات معتاد بشن؟ آخه ارزش داره به خاطر یه نمه هوا زن و بچت و ناموس تو …. ناموس رو که می گم جو جو از پرنده بودنش و پر پرواز داشتنش خجالت زده میشه و میگه : آخه باده که خاک میاره … و آخرش هم به این نتیجه میرسه که میهن و تنها نذاریم، ایران و تنها نذاریم!
یادم افتاد که انگاری این یارو جوجو هه انگار با فریدون آسرایی نسبتی داشته و می گم عجب زمونه ای که پرنده ها شم MP3 گوش میدن، اونم با کیفیت 128!
به خودم که اومدم انگار توهم زده بودم هوا گرمه و در اتوبوس اکسیژن کمه و تا دلت بخاد منوکسید کربن، و عطر بوپایلر و onion و garlic! چند نفری در حال باد زدن خودشان هستند، و چند عمله آن طرف تر به دقت مشغول بررسی perspective بخش زنان می باشند!
چاره ای نیست لحظه ای به قوکی حسرت می خورم که حداقل دوران بچگی اش را در برکه ای گذارنده آن هم با آن اکسیژن خالص محلول در آب ولی نه اگر آن هم اکسیژن خالصی بود هرگز شش را به آبشش ترجیع نمیداد!
تلویزیون را باز می کنم نمی دانم چرا دیگر راز بقاء نمی دهد، همان داستان تکراری ولی جذاب قدرت ها، دعوای شیرها بر سر تصاحب شیر ماده با حضور یک کرکس!
کانال ها را یکی پس از یکی دیگر عوض می کنم، در حالی که سرویس پیامک های کشور به دلیل چیز قطع است ندای مجری نیز می آید که حاج آقای دهنوی الان پیامکی رسید، به بالای برنامه نگاه که می کنم، نوشته “زنده” گوشی های خود را یکی یکی برداشته و سرویس های مخابراتی را از برای یکدیگر چک می کنم و می گویم یا من دیوانه شده ام و یا برنامه زنده نیست و یا … به هر حال برنامه جالبی است، حاج دهنوی در پاسخ به آن دختر ترشیده که هیچ گاه خواستکاری نداشته می گوید که خودش را باید عرضه کند تا همگان او راببینند و آن بز علف تلخ شیرین خورش پیدا گردد و در نهایت توصیه می کند که کتاب چیز زندگی نوشته او را از کتابفروشی های معتبر تهیه نماید تا در دنیا و آخرت رستگار گردد!

دیگر به سختی می توان شبکه ها را عوض نمود چرا که برنامه های بی مسماء تلویزیون ما را وادار کرده تا هزاران بار شبکه ها را عوض کنیم ! ساعت 7:20 شده و به تماشای سریال primival می نشینیم ، چه جالب که دوباره دریچه ای به زمان باز شده است و انواع و اقسام موجودات درنده و چندش آور از آن بیرون می آیند و حمله می کنند و بی رحمانه مردم را می کشند و در نهایت توسط بازیگران نقش اول سریال نابود می گردند و 1 قسمت دیگر از این سریال به پایان می رسد.
در حالی که دکمه قرمز ریموت TV به خوبی کار نمی کند، به فکر خرید یکی دیگر می افتم و آن را به زور شصت مبارک off می کنم.
پانویس:
عطر بوپایلر: عطری خوش بو همانند مشک که از ناف آهو تهیه می شده با این تفاوت که این را از پاهای لرها می گیرند.
onion: پیاز
garlic: سیر البته از نوع تازه
perspective: منظره
Primival: دوران ما قبل تاریخ
1 comment آوریل 25, 2009
با خشونت هرگز!
«بچه ها لال شوید، بی ادب ها ساکت»
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم میگفتم: «بچه ها تنبل و بد اخلاقند ، دست کم میگیرند درس و مشق خود را ،
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاً تا بترسند از من و حسابی ببرند . .
. »
خط کشی آوردم در هوا چرخاندم
چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید
«مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید»
اولی کامل بود،خوب،دومی بد خط بود بر سرش داد زدم . سومی می لرزید ، خوب گیر
آوردم !
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود . . .
دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت
«تو کجایی بچه ؟ »
«بله آقا اینجا ! »
همچنان می لرزید
«پاک تنبل شده ای بچه ی بد ! »
«به خدا دفتر من گمشده آقا همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا »
«باز کن دستت را »
خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد
چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود
هق هقی کرد و سپس ساکت شد
همچنان می گریید ، مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله
ناگهان حمد الله در کنارم خم شد زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا شد
گفت : «آقا اینهاش پیدا شد ، دفتر مشق حسن !»
چون نگاهش کردم ، خوش خط و عالی بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
سرخی گونه ی او به کبودی گروید . . .
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دِگر سوی من می آیند
خجل و شرمزده ، دل نگران ، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گِله
ای ، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنها بودم
پدرش بعد سلام گفت : «لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما »
گفتمش :«چی شده آقا رحمان ؟ »
گفت : « دِ این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر میگشته به زمین افتاده ، بچه ی سر به
هوا ، یا که دعوا کرده ، قصّه ای ساخته است.
زیر ابرو و کنار چشمش متورّم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر ،با اجازه ، آقا ! ! »
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلّم بودم
لیک این کودک خُرد و کوچک این چنین درس بزرگی میداد ، بی کتاب و دفتر !
من چه کودک بود! او چه اندازه بزرگ!
به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم !
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من ار آن روز «معلّم» شده ام
بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق ، نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند تا حدود امکان
درس هم می خواندند
او به من یاد آورد این کلام از مولا (علی «ع») :
که به هنگامه ی خشم
نه به فکرم تصمیم ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم ؟
با محبّت شاید گرهی بگشایم
با خشونت هرگز!
با خشونت هرگز!
با خشونت هرگز!
Add comment آوریل 19, 2009